تبليغاتX
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...






















شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

یک هفته است که دخترکم تب کرده و بی حال است .

یک هفته است که دخترکم نخندیده و با عروسک ها و جغجغه هایش بازی نکرده .

یک هفته است که جای شیر دارو خورده و نفسش تنگ شده ...

صورت گرد سفیدش کوچک شده و چشم هایش توان بازماندن را ندارد .

برایش اسپری می زنم و دلم ریش می شود برای مادران بچه های آسمی .

انگار حتما باید دردمندشوم تا به یاد بیاورم که کسانی هستند که همیشه

هرروز هرشب هر ساعت و هر ثانیه حال دل پریشان من را دارند .

یاد تمام بچه هایی که روز و شبشان را ناله می کنند درد دارند و یا شاید هم ناله نمی کنند

اما دل مادرانشان ریش می شود وقتی حال نزار آنها را میبیند .

این حال های دخترکم می گذرد و خوب می شود اما تب می کنم برای مادرانی

که چند ماه و چند سال است که بوی دارو و الکل و آمپول می نوشند و

چشم انتظار سلامتی میوه ی دلشان هستند .

تمام گنجشک ها بجای تو تب کنند دخترم

تا باز تو از ته ته دلت بخندی !

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت توسط دختر مقنعه آبی| |

 

 خیلی سریعتر از آنچه تجسم می کردم به پایان چهار ماهگی

دخترم رسیده ام .

حالا بازیگوش تر از قبل شده . به پیتیکوپیتکوهای آویزان بالای

 تختش علاقمند شده

و با تکان هایشان می خندد.

به حرفها و لبخندهای ما واکنش نشان می دهد و

وقتی شیر می خورد با حرفهایم می خندد.

برای سر کم مویش تل بافته ام و پاپوش و کلاهی .

تقریبا همه ی لباس هایی که در کمد دارد را پوشیده است و

با گوش هایی که نگین های قرمز دارد زیبایی دخترانه ای پیدا کرده .

وقتی من یا حسین با تلفن صحبت می کنیم بی تکانی و خیره

 نگاهمان می کندو الکی می خندد ...

 اولین سفر زندگی اش را با قطار تجربه کرد و امتحانش را در

 همسفری بسیار خوب پس داد.

بی ریا دوستش دارم دخترکم را ...

 

نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت توسط دختر مقنعه آبی| |

 

 توانسته ام با عنوان جدید و دامنه ی کارهایم کنار بیایم .

توانسته ام خستگی های بارداری ام را کنار بگذارم .

توانسته ام از دختر بیست و شش ساله فاصله بگیرم و مادری شوم ب

یست و شش ساله .

برای کودک دو ماه ام سراج می گذارم .

برایش آواز می خوانم و از تو آشپزخانه ام تا بهار دلنشین بخوانم

و او آرام بگیرد و بخوابد .

توانسته ام باز هم خودم برای همسرم آشپزی کنم و اجاق خانه ام گرم شود .

یاد گرفته ام که بالای سر کوثرم بیدار باشم تا از واکسن دو ماهگی اش تب نکند

و آرام بخوابد .

خانه ی سه نفره مان را دوست دارم

هرچند هنوز دخترم از توی تختش نگاهمان می کند و با دهانش

"اقو ...اقو " می کند .

این روزهای پر از کار را دوست دارم

هرچند کم از خانه بیرون می روم و کارهایم کمی تکراری است

و کتابی که از فاطمه امانت گرفته ام را هنوز نخوانده ام

یعنی وقت نکردم که بخوانم .

اما این روزها را دوست دارم .

به اندازه روزهای خوش بیست سالگی و بی دغدگی .

نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1390ساعت توسط دختر مقنعه آبی| |

 

                           

 

فرزندان شما در حقیقت فرزندان شما نیستند.

آن ها دختران و پسران زندگی اند در سودای خویش .

آن هااز کوچه ی وجود شما می گذرند اما از شما نیستند و اگر چه با شمایند به شما تعلق ندارند.

عشق خود را بر آن ها نثار کنید

اما اندشه هایتان را برای خود نگه دارید

زیرا آن ها را نیز برای خود اندیشه ای دیگر است .

جسم آن ها را در خانه ی خود مسکن دهید اما روح آنان را آزاد بگذارید

زیرا روح آنان در خانه ی "فردا" زیست خواهد کرد .

که شما حتی در رویا نمی توانید به دیدار آن بروید.

ممکن است تلاش کنید که شبیه آن ها باشید اما مکوشید که آنان را مانند خود بار بیاورید

زیرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و با دیروز درنگ نخواهد کرد .

                                                                                    جبران خلیل جبران

*** این رو توی مطب دکتر از کتابی که دوستم سمانه خمسه ای ویرایش کرده بودبا عنوان

" بنگریم چگونه به کودکان خود ننگریم " و به من هدیه داد خوندم  .***

نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت توسط دختر مقنعه آبی| |

حال خوبی دارم کمی توی خونه فعالیت می کنم دلم می خواهد برای نرگس و این روزهایش بنویسم

 اما باز هم این کامپیوتر ویروسی شده دلم می خواهد برایش از روزهایی بگویم و بنویسم که تجربه کرده ام

 اما انگار دورانی حاملگی مثل خیلی چیزهای دیگر برای هر کس به گونه ای است و به عدد انفس

 متفاوت است

اما حسی که زیر پوست هر دویمان وول می خورد و طنین صدایمان را عوض می کند یکی است .

 احساسی که با همه ی ناخوشی هایش پراز نورمان می کند و پر از تکانه های عاشقانه.

 نام مان عوض می شود ...مادر ...

اما انگار ابهتی در این نام است که هنوز خودم را برایش کوچک می بینم و شاید برای دخترم هم همان

 زهرا جون کلاس درسم باشم و کم به من مادر بگوید . برای رشدش برای برخورد های خودم و حسین با او

برای اینکه عاشق بار بیاید و انسان نقشه ها دارم و فکرها در سر . برای خنده هایی که از ته دل باشد برای

عاشقانه زیستن اش برنامه ها دارم اما یادم نمی رود که او امانت است که خدا به من و پدرش هدیه کرده

 امانت و این کمی نگرانم می کند .

 

                        

نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت توسط دختر مقنعه آبی| |

روزهای اردی بهشتی امسال هم برایم داغ داغ است کمی تنبل و خپل شدم اما آمدن تو سر حالم میاره . کم کم وقتش رسیده که وسایل آمدنت را فراهم کنم بعد از چند ماه از لاک خونه بیرون میام کمی توی بازار قدم می زنم اینجا بیشتر مشتریان خانم هایی هستند با شکم های بزرگ که زود خسته می شوند و دنبال صندلی برای نشستن می گردند اما خوشحالی و هیجانی توی صورت همه موج می زند یا حداقل من که خوشحالم اینطور حس می کنم دنیای رنگارنگ و البته گاهی پر از قرتی بازی و تجملی است اما رنگ های شاد لباس های نوزاد و کفش و جوراب های کوچیک سرحالم می آورد . خیلی نمی خواهم دور و برت را شلوغ کنم اما حسین قول داده خودش برای تو کمد لباس درست کند و یک تخت گهواره ای پراز تورهای سفید و پاپیون بخریم . فکر می کنم سایز همه ی لباس های روزهای اولت باید صفر باشد منتظرم تا توی آغوشم بگیرمت اما دلم برای آرامش توی دلم هم تنگ می شود برای تکانه های دلم برای کمردرد هایم برای اردکی راه رفتن هایم برای بی خیال خوابیدن هایم برای سوره های نوری که در 7 ماهگی برایت می خوانم برای والعصر هایی که صبورت کند دلم برای خودم در این روزها تنگ می شود اما همه ی این دلتنگی ها به بودن تو به سالم بودن تو می ارزد زیبای نیامده ی من ...
نوشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت توسط دختر مقنعه آبی| |

دندان عقلم را کشیده ام درد از سر تا پایم فوران می کند کمتر حرف می زنم و ظهر ها از ساعت 12 تا اذان کنار باغچه ی پر از بنفشه مادر می نشینم تا ویتامین جذب کنم . دندانم درد می کنم اما انگار من با زهرای چندین ماه قبل فرق کرده ام بی آنکه بفهمم از درد هایم برای کسی شکایت نمی کنم حتی برای حسین که هر شب حالمان را می پرسد توی پوسته ی جدیدی جا خوش کرده ام و به روال زندگی و گذر هفته ها دل خوشم این روزها کمی که راه می روم یا چیز شیرین می خورم یا جایی ساکت می نشینم حرکت هایش را حس می کنم چیزی برای اطرافیانم نمی گویم و تنها خوشی اش را برای خودم نگه می دارم . این روزها شیرین است و به حرف های دیگران اعتنایی نمی کنم که می گویند :" زود نبود برای بچه دارشدن ؟!" من به زمان های خدا ایمان دارم و به سلیقه اش . هر چه او بخواهد زیباست و خدا برایمان دختری خواسته که نمی دانم لیلی است یا حنانه یا کوثر یا باران یا هانیه یا حسنا ... چه باشد خودش نامش را می آورد فقط می خواهم سالم باشد .
نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین1390ساعت توسط دختر مقنعه آبی| |

آرام که می شوم حضورش را بودنش را طپش هایش را حس می کنم . چیزی زیر پوستم تکان می خورد وقتی آرامم
نوشته شده در یکشنبه 7 فروردین1390ساعت توسط دختر مقنعه آبی| |

 

    

 

   بیشتر به خودم حساس شده ام

  از وقتی در خانه کمی قدم می زنم

مسیر حرکتم در پایان به آیینه قدی ختم می شود

خودم را نگاه می کنم و ظاهرم که تغییر کرده

 هنوز خودم را نمی توانم

در انتظار مادر شدن بدانم !

وزنم زیاد تغییر نکرده و همین نگرانم می کند

دلم برای کودکم می سوزد

چیز زیادی نمی توانم بخورم

همیشه فکر می کردم عق زدنها برای فیلم های آبکی ایرانی است

اما حالا هر روز و هر شب فیلم های آبکی در درونم تکرار می شود .

همه می گویند این حالت ها می گذرد

و من هم به همین چیزها دل خوشم

نه هوس ترشی و لواشک و آلوچه می کنم و نه غذاهای هوس انگیز

 بیرون .

هنوز نمی دانم که دختر است یا پسر اما

لباس های دخترانه پشت ویترین مغازه ها دلم را می برد

دامن های کوتاه و پرچین کفش های پاپیون دار و  جوراب های کوچولو .

پای کامپیوتر که می آیم عکس های بچه ها را جستجو می کنم و 

 لذت می برم

و کودک نیامده ام را تصویر می کنم که شبیه من است یا باباش .

دعای این روزهایم این است که فقط بچه ای سالم داشته باشم .

نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت توسط دختر مقنعه آبی| |

 

      

 

صدایش را شنیدم

دستهایم سرد شده بود

اما لابلای موج صداها

صدای قلب کوچکش را شنیدم

خوشحال شده بودم

دلم می خواست برای خانم دکتر شعر بخوانم و خوشحالی ام را هوار بزنم

بعد از دو ماه استراحت مطلق

حالا روحیه ام عوض شده

حالا حسین غیر از اینکه تنها حال مرا بعداز هربار زنگ زدن بپرسد

حال کودکی که در درونم هست را هم می پرسد و این شادم می کند .

روزهای سخت اما دلنشینی را می گذرانم

هر ماه هر هفته هر روز و هرساعت حالی دارم .

نمی خواهم از حال های بدم  بگویم

اما احساس های دلنشینی را هم تجربه می کنم

و مراحل رشدش را پیگیری می کنم

مثلا این ماه تارهای صوتی اش شکل می گیرد

این ماه  مو هاش

حالا دست و پاش رشد کرده و خیلی چیزهای دیگه ...

سرگرمی این روزهایم که در خانه ام و استراحت مطلق بودن را

می نوشم کتاب است و کتاب است و کتاب .

پنجره ی روبروی تختم پراز گلدان است و از آسمان به اندازه ی قاب

 پنجره می بینم .

تمام کارهای این روزهایم را مادرم انجام می دهد و از مهربانی اش

دریغ نمی کند...

برای این بار بس است !

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن1389ساعت توسط دختر مقنعه آبی| |